محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
165
مجمع الانساب ( فارسى )
هزاره بدين ولايت فرستد . چون لشكر مغول نزديك شدند ملك محمد را سال به هشتاد و پنج رسيده بود على الصباح به حمام رفت و غسلى برآورد و بيرون آمد و نماز كرد و حجاب را گفت الحمد للّه كه هر آرزويى كه مرا بود خداى ارزانى فرمود امروز ان شاء اللّه سعادت شهادت يابم پس سلاح خواست و بپوشيد و چون چشم بر عيبهء سلاح افكند اين دو بيت برخواند ، بيت : چنين گفت كاى جوشن كارزار * برآسودى از رزم يك روزگار كنون كار پيش آمدت سخت باش * به هر جاى پيرايهء بخت باش و چون شمشير ببست گفت ، نظم : كنون چنبرى گشت پشت يلى * نتابد همى خنجر كابلى نه زان گفتم اين كز تو ترسان شدم * و گر پير گشتم دگر سان شدم و سليح بپوشيد و دست به محاسن سپيد فرو آورد و گفت الهى همين لحظه اين محاسن را به خون شهادت سرخ گردان و بر اسب سوار شد و با لشكر از دروازهء قلعه بيرون آمد به نشاطى كه گفتى به عروسى مىرود . و چون به ميان عقبهء گيلكان رسيد ديد كه باره و سورى كه همچون آهن محكم بود از گچ و سنگ برآورده بىآنكه كسى دست بر آن نهادى ناگاه فرو آمد . ملك گفتا زهى دولت كه كافران راست . پس تير در كمان نهاد و سواران مغول و مسلمان همچون مور و ملخ در همديگر آميخته بودند يك چوبه بينداخت گفت به نيت غزا و يك مغول را بينداخت . هنوز تير ديگر با كمان ننهاده كه تيرى آمد بر يك چشم و تير آمدن همان بود و گردن شكستن همان . گويند بر اسبى سمند نشسته بود و جوشنى زرد داشت چون بيفتاد در ميان كشتگان كس او را نشناخت تا نيم روز افتاده بود مگر يكى از حجاب او را بشناخت و برفت و مردى حمال را آواز داد تا او را برگرفت و در پارهاى نمد پيچيده و از راه دزديده به قلعه آورد . و چون لشكر شبانكاره را معلوم شد كه ملك شهادت يافت دست از جنگ بكشيدند و همه با اندرون قلعه مراجعت كردند و دروازه را ببستند . لشكر مغول از قتل ملك نه آگاه . آن شب بر پاى قلعه فرود آمدند . روز ديگر پسر مظفر الدين يعنى قطب الدين مبارز كه پسر كهترش بود - چه پسر مهترش در حيات پدر وفات كرده بود غياث الدين محمد - قطب الدين رسول فرستاده گفت ايل و منقادم ايشان گفتند ما را پسرى به نوا بده و مال قبول كن . قطب الدين پسر خود را ناصر الدين